
دیگه هم بازیت نمیشم
بزرگ شدی خیلی
تازه
الانا نمیشه جلو همه دس بندازم گردنت و ماچت کنم !
موهاتو بکشم
تو گوشت جیغ بزنم
بیام بخوابم رو تختت تا صب
هِم ... !
بد شدی چقد !
کاش ناف بریده ات نبودم !
دوس ندارم فک کنم مجبورم که دوسِت داشته باشم ...
دوس ندارم فک کنی مجبوری دوسم داشته باشی
دوس ندارم هیچ اجباری باشه !
اهم
میدونم دقیقن الان چیکار میکنی !!
دستاتو میبری تو موهاتو سرتو برمیگردونی اونور و بلند میخندی !
که یعنی این فکرا مزخرفه !
نه؟!
که دوسم داشتی و داری و تا آخر هستی !
نه؟!
چرا پس من باورم نمیشه خوب؟!!
اصن الانا اگه اون خانم بزرگ زنده بود شاید ! میرفتم یقه اشو میگرفتم و بِش میگفتم: تو خیلی بی رحمی !! خیلی ! زیاد ....
جلو چشمت آفتابی نمیشم که راحت تر فکر کنی
شاید زودتر حذف شدم
اینجوری هم خیال من راحت میشه ،هم خیال خودت ...